اِ اِ اِ....ببین اینجا چه خبره؟! هــــــــــــــی یاردانقُلی با توام، بشین ببینم اینا چی میگن؟! هـــــُــــــــــــــــــــــش یابو کجا میری؟ مگه نمیگم بشین. اون در رو هم ببند.
بابا دستخوش. ایوالله! چه کردین با خودتون و این وبلاگستان؟! چه ماتمکده و نوحه سرایی راه انداختین. صدای شیون و فریاد و گریه و زارِی از هر کوی و برزنی بگوش میرسه. عَلم و علامت و کتل و دسته و سنج و .............. اَه .... ابوالفضل! چه قیامتی بر پا شده. در و دیوار اینجا رو هم یه کمی پارچه مشکی و کتیبه میزدین و میکردینش عینهو هئیتهای عزاداری! آهای بچه، پاشو برو خونتون امشب هئیت شام نمیده!
ببین چهار روز من نبودم چه ننه من غریبمی درآوردینااااااااا! دو دقیقه رفتم دستشویی دو قطره اشک بریزم، ببینید چه بلایی به سر این وبلاگ درآوردین؟! اِ اِ اِ اِ اِ. بابا گُلی به گوشه جمالتون، این بود رسم رفاقت؟! این بود مردونگی؟! جداً که ریدین به هر چه رفاقته! واقعاً که دیگه رفاقتها بوی جوراب گرفته. بابا مگه فکر کردین اینجا هم مثل اوضاع مملکت تخمی و شیر تو شیر و بیحساب کتابه؟! به همین سادگی! خوندین: قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونهاش نرسید و تمــام! و بعد اینجوری نتیجه گیری کردین که کیوان دیگه نمینویسه و .... فکر میکنم اگه امروز ننوشته بودم، قطعاً همتون جمع میشدین برین بهشت زهرا چون دیگه امشب، شب هفت ننوشتنم میشد!
سالهاست که خیلی چیزها به خیلی چیزهای دیگه نرسیده. خیلی کسا ( منظور خیلی از اشخاصه، اشتباهی نخونید! ) صبحها که از خونهاشون میزنن بیرون، شبها از تو خونههای دیگه سر در میارند ولی خب اینا چه ارتباطی به این وبلاگ داره؟! خاطرهاتون جمع باشه، اون کلاغه هم اگه یه کمی سنجد میخورد و دست از کون گشاد بازیش برمیداشت حتماً به خونهاش میرسید. ما که نمیتونیم برنامه زندگیمون رو با سیستم گوارشی و متابولیسم و باسن کلاغها تنظیم کنیم.
و اما بعد از چند بار قر و قمیش اومدن بلاگ اسکای و قطع و وصل شدنش تصمیم گرفتم برم دنبال دات کام شدن. که خب الان دو سه ماهی هم هست که هاست و دومینی گرفتم و قصد کوچ دارم! ولی دل کندن از بلاگ اسکای برام خیلی سخته چون کار کردن باهاش واقعاً راحت و آسونه و بواسطه اینجا هم کلی رابطههای خوب و دوستانه با دیگران برام ایجاد شده. یه جورایی این آدرس و این صفحه آبی رنگ شده منگنه به تن و بدنم. قطعاً هر جا هم که برم و با هر سیستم دیگهای هم که بخوام کار کنم بلاگ اسکای و این " از پشت یک سوم " رو فراموش نمیکنم. همیشه اون چیزایی که تو زندگی اولی بود، موندگاریش جاودانه است. کلاس اول، معلم اول، عشق اول، بوسه اول!
بهرحال این صفحه و این نوشتهها قسمتی از دید و نگاه من به زندگی بوده. اینکه بقیه اینا رو خوندن و در رابطه با من چی فکر کردن برام اصلاً مهم نیست بلکه چیزی که برام مهم بوده، اینکه تونستم فارغ از تموم دو دو تا چهار تا کردنها، همون ذات اصلی و بدون ماسک و نقاب خودم را به تصویر بکشم کما اینکه تمام سعی و تلاشم هم این بوده که تو جریانات روزمره زندگی هم همونی باشم که خودم دوست دارم نه اونی که جامعه میپسنده و مده و عرفه و برای پیشرفت و ترقی باید خودت رو اون شکلی کنی.
شاید خیلی از دوستانی که وبلاگ مینویسند نخواستند اون شخصیت و " خود " واقعیای که دارند رو به تصویر بکشند. آخه سخته که بخواهی لخت بشی و بری جلوی جماعت، جوری که بتونند همه سوراخ سنبههای وجوت رو ببینند و بعد با توجه به آنچه که دیدن بخوان نقدت کنند و در رابطهات قضاوت کنند. بهرحال من این شهامت رو داشتم که عامدانه و عاقلانه لباسام رو دربیارم و بیام تو یه مخزن شیشهای و خودم رو در معرض دید شماها بذارم و فکر نمیکنم اون چیزهایی رو هم که اینجا نوشتم برخلاف عقیده و مرام و مسلکم بوده باشه. سعی کردم اینجا و تو این مکان مجازی هم همونی باشم که تو زندگی واقعی هستم، همون کیوان و با همون مشخصات و ایده و عقیدهها. حالا تو این راه چقدر موفق بودم و چقدر تونستم چهره واقعی خودم رو به تصویر بکشم، قضاوتش به عهده اونایی که منو دیدن و میشناسند.
دیگه کم کم به آخرین نوشتههای این وبلاگ رسیدم. همونجور که گفتم تا چند روز دیگه اینجا هم به خاطرهها میپیونده. دیگه داره روز به روز کولهبار خاطراتمون سنگین و سنگینتر میشه. حالا ببینیم تا کی و تا کجا قراره این کوله پشتمون باشه و بار سنگینش رو تحمل کنیم!
تا چند روز دیگه هم آدرس جدیدم رو همینجا براتون مینویسم. فقط جون مادراتون این چند روزه باز گریه زاری نکنید و کولی بازی درنیارید و آبرو ریزی نکنید. مطمئن باشید چیزی تموم نشده و برمیگردم!!!
|