از پشت یک سـوم
  
 روزمرگی‌ها، خاطرات، دلتنگی‌ها، عشق‌ها و علاقه‌ها، جوونی و خلاصه همه اون چیزهایی که چند سال دیگه افسوسش رو میخوریم!
 
تیر 1383
ش ی د س چ پ ج
      1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29 30 31  
 
آرشیو

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
27 تیر 1383
و اینجا هم به خاطر‌ه‌ها پیوست . و این بار جای دیگر و شروعی دیگر.

                                
                                http://www.k1-online.com 

                                                                                                        پس خداحافظ !

 
20 تیر 1383
چی‌چی تموم شد؟!

اِ اِ اِ....ببین اینجا چه خبره؟! هــــــــــــــی یاردانقُلی با تو‌ام، بشین ببینم اینا چی میگن؟! هـــــُــــــــــــــــــــــش یابو کجا میری؟ مگه نمیگم بشین. اون در رو هم ببند.

بابا دستخوش. ایو‌الله! چه کردین با خودتون و این وبلاگستان؟! چه ماتمکده و نوحه سرایی راه انداختین. صدای شیون و فریاد و گریه و زارِی از هر کوی و برزنی بگوش میرسه. عَلم و علامت و کتل و دسته و سنج و .............. اَه .... ابوالفضل! چه قیامتی بر پا شده. در و دیوار اینجا رو هم یه کمی پارچه مشکی و کتیبه می‌زدین و می‌کردینش عینهو هئیت‌های عزاداری! آهای بچه، پاشو برو خونتون امشب هئیت شام نمیده!

ببین چهار روز من نبودم چه ننه من غریبمی درآوردینااااااااا! دو دقیقه رفتم دستشویی دو قطره اشک بریزم، ببینید چه بلایی به سر این وبلاگ درآوردین؟! اِ اِ اِ اِ اِ. بابا گُلی به گوشه جمالتون، این بود رسم رفاقت؟! این بود مردونگی؟! جداً که ریدین به هر چه رفاقته! واقعاً که دیگه رفاقتها بوی جوراب گرفته. بابا مگه فکر کردین اینجا هم مثل اوضاع مملکت تخمی و شیر تو شیر و بی‌حساب کتابه؟! به همین سادگی! خوندین:
 قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه‌اش نرسید و تمــام! و بعد اینجوری نتیجه گیری کردین که کیوان دیگه نمی‌نویسه و .... فکر می‌کنم اگه امروز ننوشته بودم، قطعاً همتون جمع میشدین برین بهشت زهرا چون دیگه امشب، شب هفت ننوشتنم میشد!

سالهاست که خیلی چیزها به خیلی چیزهای دیگه نرسیده. خیلی کسا ( منظور خیلی از اشخاصه، اشتباهی نخونید! ) صبحها که از خونه‌اشون میزنن بیرون، شبها از تو خونه‌های دیگه سر در میارند ولی خب اینا چه ارتباطی به این وبلاگ داره؟! خاطره‌اتون جمع باشه، اون کلاغه هم اگه یه کمی سنجد می‌خورد و دست از کون‌ گشاد بازیش بر‌می‌داشت حتماً به خونه‌اش می‌رسید. ما که نمی‌تونیم برنامه زندگیمون رو با سیستم گوارشی و متابولیسم و باسن کلاغها تنظیم کنیم.

و اما بعد از چند بار قر و قمیش اومدن بلاگ اسکای و قطع و وصل شدنش تصمیم گرفتم برم دنبال دات کام شدن. که خب الان دو سه ماهی هم هست که هاست و دومینی گرفتم و قصد کوچ دارم! ولی دل کندن از بلاگ اسکای برام خیلی سخته چون کار کردن باهاش واقعاً راحت و آسونه و بواسطه اینجا هم کلی رابطه‌های خوب و دوستانه با دیگران برام ایجاد شده. یه جورایی این آدرس و این صفحه آبی رنگ شده منگنه به تن و بدنم. قطعاً هر جا هم که برم و با هر سیستم دیگه‌ای هم که بخوام کار کنم بلاگ اسکای و این " از پشت یک سوم " رو فراموش نمی‌کنم. همیشه اون چیزایی که تو زندگی اولی بود، موندگاریش جاودانه است. کلاس اول، معلم اول، عشق اول، بوسه اول!


بهرحال این صفحه و این نوشته‌ها قسمتی از دید و نگاه من به زندگی بوده. اینکه بقیه اینا رو خوندن و در رابطه با من چی فکر کردن برام اصلاً مهم نیست بلکه چیزی که برام مهم بوده، اینکه تونستم  فارغ از تموم دو دو تا چهار تا کردنها، همون ذات اصلی و بدون ماسک و نقاب خودم را به تصویر بکشم کما اینکه تمام سعی و تلاشم هم این بوده که تو جریانات روزمره زندگی هم همونی باشم که خودم دوست دارم نه اونی که جامعه می‌پسنده و مده و عرفه و برای پیشرفت و ترقی باید خودت رو اون شکلی کنی.

شاید خیلی از دوستانی که وبلاگ می‌نویسند نخواستند اون شخصیت و " خود " واقعی‌ای که دارند رو به تصویر بکشند. آخه سخته که بخواهی لخت بشی و بری جلوی جماعت، جوری که بتونند همه سوراخ سنبه‌های وجوت رو ببینند و بعد با توجه به آنچه که دیدن بخوان نقدت کنند و در رابطه‌ات قضاوت کنند. بهرحال من این شهامت رو داشتم که عامدانه و عاقلانه لباسام رو دربیارم و بیام تو یه مخزن شیشه‌ای و خودم رو در معرض دید شماها بذارم و فکر نمی‌کنم اون چیزهایی رو  هم که اینجا نوشتم برخلاف عقیده و مرام و مسلکم بوده باشه. سعی کردم اینجا و تو این مکان مجازی هم همونی باشم که تو زندگی واقعی هستم، همون کیوان و با همون مشخصات و ایده و عقیده‌ها. حالا تو این راه چقدر موفق بودم و چقدر تونستم چهره واقعی خودم رو به تصویر بکشم، قضاوتش به عهده اونایی که منو دیدن و می‌شناسند.

دیگه کم کم به آخرین نوشته‌های این وبلاگ رسیدم. همونجور که گفتم تا چند روز دیگه اینجا هم به خاطره‌ها می‌پیونده. دیگه داره روز به روز کوله‌بار خاطرات‌مون سنگین‌ و سنگین‌تر میشه. حالا ببینیم تا کی و تا کجا قراره این کوله پشتمون باشه و بار سنگینش رو تحمل کنیم!


تا چند روز دیگه هم آدرس جدیدم رو همین‌جا براتون می‌نویسم. فقط جون مادراتون این چند روزه باز گریه زاری نکنید و کولی بازی درنیارید و آبرو ریزی نکنید. مطمئن باشید چیزی تموم نشده و برمیگردم!!!        


 
13 تیر 1383

...............................
................
قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونه‌اش نرسید.


                                                                                       تمــام!


 
11 تیر 1383
و این قصه ادامه داره!

کاپوچینو، کاپیتانی که خوب بازی نمی کند ... خوابگرد
تنها راه فرار از متوسط بودن ... حسین درخشان
چشم هایتان کاپیتان می بیند ... نیما رسولزاده    
موضع دو گانه در برابر کاپوچینو ... زن نوشت
خداحافظ کاپوچینو ... پینکفلویدیش
انتقاد از کاپوچینو وظیفه هر انسان متعهدی‌ست... غلاف تمام فلزی
بضاعتمان همین است ... احسان
عاشقونه های تلخ و شیرین ... چگونگی ورود به باند مافیا!
 انحصار طلب نباشید! ... روزنامه نگار نو
نقطه چین ... احسان
نقدی بر نقدهای یکصدمین کاپوچینو ... شرقیان
چرا کاپوچینو رو دوست ندارم .... طعم من
یک فنجان کاپوچینو سرد میل دارید؟ ... دشتی نژاد

 این چند روزه تمام سازمانها، نهادها، موسسات، اداره جات، اصناف، سندیکاها و NGOها خود را موظفِ در به نقد کشیدن کاپوچینو دونستن و نقطه نظرات خودشون رو هم به راحتی بیان کردند. من یکی که به نوبه خودم از این واقعه خیلی خوشحال شدم. فکر می کنم داریم یاد می گیریم که میشه تو یه فضای آزاد و بدون محدودیت هم درست و منطقی سخن بگیم. هم اینکه، طرف وقت میذاره و میاد کاپوچینو رو تجزیه تحلیل میکنه، کار ارزشمندیه.

فکر نمی کنم کاپوچینویها هم دنبال این باشند که فقط از خودشون تعریف و تمجید بشنوند بلکه می خوان به مناسبت صدمین شماره مجله، نقطه نظرات و انتقادات و عیب و ایراداتشون رو البته بدون غرض و مرض بشنوند! حالا اینکه ریخت و قیافه و سن و سال خواننده های کاپوچینو چه جوریه و موهاشون رو ژل میزنند یا نمیزنند و سوار تاکسی میشن یا با اتوبوس میرن شاید خیلی به این قضیه ارتباطی پیدا نکنه و بهتره که اونو بذاریم سر یه وقت دیگه در رابطه اش حرف بزنیم! بهرحال تو این دو سه روزه لطف بعضی از دوستان بیش از حد انتظار بوده و ..... اوه راستی قرار بود من فعلاً گوش کنم و حرفی نزنم!
تا حالا که مطالب بالا در رابطه با کاپوچینو نوشته شده. باز هم اگه چیزی به ذهنتون میرسه خوشحال میشیم بشنویم!     



 
10 تیر 1383
و باز هم کاپوچینو!

خیر سرم گفتم بعد از دو هفته امشب که دیگه مسابقه فوتبال نیست زودتر کَپ مرگم رو بذارم و بگیرم مثل بچه آدم بخوابم که صبحها مثل مرغ کُرچ هی به در و دیوار نخورم.
از اونجایی که اگه شب سری به اینترنت نزنم آسکاریسهای رودم عود میکنه! مثل هر شب اومدم، اومدن همانا و تا حالا که ساعت حول و حوش ۱ بامداده بیدار موندن و در خدمت اینترنت بودن، همانا. حالا باز اگه فردا میرفتم سرکار عیبی نداشت، بدبختی اینه که فردا کلاس دارم و دیگه همه تون هم میدونید آدم سر کلاس خوابش بیاد و نتونه چرت بزنه چه زجری رو باید متحمل بشه.

والله دو سه روزه که به مناسبت صدمین شماره کاپوچینو دوستان و آشنایان لطف میکنند و در این رابطه مطلب می نویسند. گاه انتقاد و گاه پیشنهاد. گاه تعریف و تمجید و گاه آب نداده میخوان سر ببرند. من هم بعنوان یکی از کسایی که از نزدیک دستی به آتیش دارم، کلی حرف واسه گفتن دارم ولی قبل از اینکه بخوام چیزی بگم، نشستم و دارم همه این حرفها رو گوش می کنم. فعلاً اصلاً قصد نوشتن تو این راستا رو ندارم. فقط لینک بعضی از مطالبی که در این رابطه نوشته شده رو اینجا میذارم. می دونم خیلی هاتون کاپوچینو رو میخونید، ممنون و خوشحال میشم که نظرتون رو در رابطه با کاپوچینو بدونم.

 


کاپوچینو، کاپیتانی که خوب بازی نمی کند
... خوابگرد

تنها راه فرار از متوسط بودن ... حسین درخشان

چشم هایتان کاپیتان می بیند ... نیما رسولزاده    

موضع دو گانه در برابر کاپوچینو ... زن نوشت

خداحافظ کاپوچینو ... پینکفلویدیش
انتقاد از کاپوچینو وظیفه هر انسان متعهدی‌ست... غلاف تمام فلزی

بضاعتمان همین است ... احسان
و عاشقونه های تلخ و شیرین داستان چگونگی ورود من به سرزمین سیسیل و باند مافیای کاپوچینوست!


 
9 تیر 1383
ما که درآوردیم!

نه من اصلاً حرفی نمیزنم، جون مادرتون خودتون بگید. من دیگه امروز فحش هم نمیدم. می‌خوام خودتون کلاه‌تون رو قاضی کنید و حکم صادر کنید. بیشتر از بیست و چند روزه که جلوی و عقب و یمین و یسار خونه رو به شعاع چندین ده متر حفاری کردن و بعدش کارها رو همین جوری نصفه نیمه و بلاتکیف ول کردند فی امان الله و رفتند. آخ که چقدر هم عذاب آوره آدم کاری رو نصفه نیمه انجام بده! حالا شما جای من. امروز که قرار شده من فحش و بد و بیراه نگم، میخوام ببینم شما چی میگین؟! ...... هان چی؟.... بلند بگو. تکراریه؟! جون من جدی میگی؟....... اممممممم، اِوا خاک عالم به سرم، راست میگینا اینا رو که هفته قبل هم گفته بودم ولی خب چون باز می‌خوام آخرش به بعضی‌ها فحش بدم و صبح اول صبحی مستفیض‌شون کنم و به فیض اکمل برسونم‌شون، خوندن و تکرار دوباره اینا همچین بد هم نیست، صواب داره.

 

آقایون و خانم‌های محترم! دوستان و عزیزان! یاران!

اهالی محترم وبلاگستان.

سلام و علیکم

احتراماً به استحضار می‌رساند که اینجانب با سعی و تلاش بسیار موفق شدم که نهایتاً دیروز بعد از ظهر در یک عملیات شبهه کماندویی و پارتیزانی درش بیارم! خلاصه با کلی تلاش و تقلا و جد و کوشش و فال و سر‌کتاب، موفق شدم اونو از اونجا بکشم بیرون و بعد از مدتها آفتاب رو نشونش بدم. البته درآوردنش کار همچین راحت راحتی نبود بلکه با کلی سختی و مشقت و ریاضت همراه بود. چونکه همش یا لیز می‌خورد یا اینکه سرش گیر می‌کرد اینور انور. و اگر نبود کمک بعضی‌ از دوستان و کارگران عزیز افغانی باید حالا حالاها تو همون جای تاریک و نمور می‌موندش و معلوم نبود چی به سرش بیاد. بله، دراومد ولی چه دراومدنی؟! دیروز یه اتوبوس آدم با بیل و کلنگ و تیشه و فرغون افتاده بودن بجون زمین و زمان و در و دیوار و این بنده‌گان خدا هر چی سوراخ سنبه بود رو پر کردن تا تونستیم درش بیاریم! البته بعد از درآوردنش چند نفری از حال رفته و پهن زمین شدند و مطمئنم که از مردونگی هم افتادند و قطعاً اگه تا حالا عقیم نشده باشن، حتماً سال دیگه همین موقع که گیلاسها برسه، باید به یه اورئولوژ مراجعه کنند تا باد فتق و بواسیرشون رو عمل کنند. بنده‌گان خداها همچین نفس‌نفس میزدن و هِن‌ و هِن می‌کردند که دلم براشون سوخت. یه تعدادی یه سرشو رو گرفته بودند و یه تعدادی هم اون یکی سرش رو. حالا نکش کی بکش! دردسرتون ندم حدود یه ساعتی هی هول دادن و هی کشیدن، تا خلاصه موفق شدن درش بیارن!

جداً که بی‌ماشینی بد دردیه! تو این سه هفته که ماشین تو پارکینگ محبوس بود بد جوری فشار به یه جاهاییم اومد. از قرار معلوم شرکت گاز هم اصلاً یادش رفته یه روز بهاری، اواسط خرداد ماه، یه تعداد از کارگر‌هاش رفتند و ریدن به یه محل و قرار بوده  اونجا رو دو سه روزه درست کنند! البته ما که خلاصه ماشین‌مون رو از تو پارکینگ درآوردیم گور بابای بقیه!

بهرحال نباید زیاد هم از شرکت گاز ایراد گرفت. کار اداریه دیگه یه موقعی گره می‌خوره! حالا بقیه نهایتاً 3-4 ماهی بی‌ماشین باشند ببیند اونا که ماشین ندارند چی‌ میکشن! والله بخدا بده. خوبیت نداره، آدم بخاطر اینکه ماشینش تو پارکینگ مونده  این همه کولی بازی دربیاره و به این و اون فحش بده. یه ذره جنبه داشتن همچین بد نیست‌هاااااا. حالا اون بنده خداها اگه اومدن و لطف کردن و جلوی آپارتمانها رو کندن بخاطر خودتون بوده. اونا که نیاز به کند و کاری نداشتن! اونوقت یه سری‌هاتون چشماتون رو می‌بندید و پا میذارید رو تموم شعائر ملی قومی مذهبی و فحش خواهر و مادر رو می‌کشید به جون این عزیزان دوست داشتنی. نکنید، والله خوبیت نداره. نکنید!!!


 
8 تیر 1383

rain
دعـا کـردیم

     کـه بمانـی

      بیایـی کنار پنجره

                       بـــــــــاران ببارد 
 
  
   امـا دریغ کـه رفتن

           راز غـریب همین زنـدگـی است


 
7 تیر 1383
شعور هم بد چیزی نیست!

داشتم فکر می‌کردم که داشتن یه سری چیز‌ها خیلی هم به سواد و تحصیل و پول و سن و سال بستگی نداره. درسته که یه سری چیزها اکتسابیه و آدم باید از محیط و دور و برش یاد بگیره ولی خیلی چیزها هم باید ریشه تو وجود و ذات و شخصیت و خانواده آدمی داشته باشه.

البته شاید هم خودمون مقصریم!
اینکه بواسطه شناخت
X، بخواهیم همراهش Y رو هم تحویل بگیریم. اینکه خودت رو اینقدر کوچیک کنی تا قد اون آقا کوچولوهه مجلس بشی تا شاید بتونی با زبون خودش حرف بزنی و منظورت رو بهش بفهمونی. اینکه چون جمع دوستانه و خودمونیه، چُسی نیایی و کلاس نذاری و راحت باشی و فکر کنی شعور اون آقا کوچولوهه عینکی که فقط تا نوک دماغش رو می‌بینه، حداقل اندازه یه دونه ارزن هست، که بخواد بفهمه محفل دوستانه یعنی چی؟! اینکه با هر بی‌سر و پایی سر یه میز نشینی که با دیدن ریخت و قیافه‌اش چندشت بشه. 

 آره یه سری چیزها شعور می‌خواد. یه سریها چیزها مرام و معرفت می‌خواد. یه سریها چیزها باید تو ذات آدمها باشه. حرمت و احترام یه جمع دوستانه خیلی بالاتر از اینه که من ِ بی سر و پا، هر چی رو که دیدم و شنیدم، بیام و تو یه جای عمومی عرعر کنم. یه جاهایی اگه قرار باشه فقط بواسطه وجود و شخصیت و اعتبار خودمون بریم شاید باید دو سه ساعتی همنشین سیفون و کاسه توالت باشیم و حرفهای دلمون رو برای فرچه رنگ و رو رفته‌ بزنیم، چون قطعاً بواسطه خودمون توی اون جمع راهمون نمیدن. اگه رفتیم و نشستیم و اون وسط جفتکی هم انداختیم و کسی بهمون چیزی نگفت به حرمت و احترام شخص دیگه‌ای بوده وگرنه تا حالا کسی با بالا نشستن والا نشده! بد نیست ایندفعه که خواستیم از خونه بیاییم بیرون، از آینه وحشت نکنیم و یه نگاهی هم به سر و پا و ریخت و قیافه‌امون بندازیم، اینجوری شاید یه چیزهایی دستگیرمون شد!

دوست عزیز، من نویسنده نیستم و در این زمینه  هم هیچ ادعایی ندارم و قطعاً بنا به فرمایش شمای هنرمند و نویسنده برجسته ادبی قرن، نوشته‌هایم نیز ریشه ندارد ( حرفی بود که خودت بهم گفتی ) نوشته‌هایم ریشه ندارد، قبول، ولی خودم ریشه دارم. ریشه دارم و عمق دارم و همانند تو به مسایل سطحی نگاه نمی‌کنم. ریشه دارم و اعتقاد به تمامی هر آنچه که در زندگی کرده‌ام. به رفاقت و دوستی و نون و نمک اعتقاد دارم، آنچه را که تو اصلاً معنی‌اش را هم نمی‌دانی.

سعی کن بیاموزی رسم سخن گفتن و آداب معاشرت را. اگر بزرگ هم نیستی، که قطعاً نیستی، سعی کن از بزرگی بیاموزی، هر چند اگر دور و بر خود بزرگی بیابی!


                                                           ******************** 

تو چند روزه گذشته در رابطه با گفتگوی هفته قبل کاپوچینو، با خیلی‌ها صحبت کردم که تقریباً همه متفق‌القول از این مصاحبه راضی و خواستار ادامه این گفتگوها بودند. فکر کنم کم‌کم دید و نگرش جامعه در رابطه با سکس و مشکلات و ناهنجاریهای جنسی داره به یه سمت درستی سوق پیدا می‌کنه. البته با اون چیز آرمانی حالا حالاها فاصله است ولی خب حرکت اولیه شروع شده و  داره به سمت یه نقطه متعادل پیش میره.

و اما کاپوچینو  هم به صدمین شماره‌اش رسید. به امید اینکه روزی شماره هزارم‌اش رو بنوشیم ...... آمین!      


 
6 تیر 1383
یورو ۲۰۰۴

الان یه هفته است که هر شب هر شب نصفه شبی یا دلمون خُنک میشه یا اینکه دماغمون آویزون و باسن مبارکمون تا فی‌خالدون آتیش میگیره. همچین که گویی فلفل هندی آسیاب شده رو با نشادور قاطی کردن و ریختن تو یه سری از سوراخ سنبه‌هامون‌!    

پس از حذف بر و بچه‌های خوش‌بر و رو و مانکن و جنتلمن ایتالیا، کونمون همچین سوخت که بیا و ببین! حذف ایتالیا باعث شد تا چند روز همون صبح ِ تاشتایی یادی از خواهر مادر توتی کنیم که با اون آب‌دهن بی‌موقعش، هم خودش و هم تیم خوب ایتالیا رو توریست کرد. وقتی تیم آلمان مزبوحانه شکست خورد و محبور شده سرافکنده به کشورش برگرده، اینقدر خوشحال شدم که باز هم بیا و ببین! این خفت و خاری آلمان مرحمی بود به به دل زخم‌خورده‌ام. این آلمانها اینقدر با سیاست فوتبال بازی می‌کنند که آدم حالش از هرچی فوتباله بهم می‌خوره.

پریشب وقتی دوید بکهام پنالتی رو فرستاد تو تماشاچیان اینقدر خوشحال شدم که گویی خبر خداحافظی علی دایی از تیم ملی رو شنیدم! آقا خیلی قشنگ پنالتی میزنه، دادن اولین پنالتی رو هم اون بزنه. بعد از اینکه تو بازی با فرانسه یه پنالتی رو از دست داد نمی‌دونم چرا باز هم دادند اون پنالتی اول رو بزنه؟! به نظر من کار درست رو آلکس فرگوسن کرد که وقتی دید این پسره زیادی پررو شده همچین تو رختکن با کفش زد تو صورتش که ابروش پاره شد. البته از حق نگذریم تیم انگلیس امسال خیلی خوب کار کرد و از شانسهای قهرمانی بود ولی به نطر من تا موقعی که این دیویده همش تو قِر و قمیشه، تیمشون هیچی نمیشه. تو این دوره کمتر دیدیم که کاپیتان انگلیس فوتبال خوبی بازی کنه. بعد از زدن پنالتی هم جوری نقطه ضربه رو نگاه می‌کرد که یعنی مقصر زمین ِ خرابه، نه من!

و اما پرتقال به دور بعد صعود کرد تا هم من خیلی خوشحال بشم و هم خیلی از دختر خانمهایی که شیفته رونالدو و نانوگومز شدند! دردسرمون از دست این گلزار کم بود حالا جام ملتهای اروپا هم شروع شده و قربون صدقه دختر‌های فامیل و فدا شدنشون در راه گومز و نستا و رونالدو و بکهام و اوون و دو سه تا بچه قرطی دیگه، بعضی وقتها آدم رو بد جوری غیرتی می‌کنه و دوست داره نصفه شبی چاقو رو برداره و ببُره و ..... استغفرالله!
وقتی رو یکی از اینا خطا می‌کنند و یکی از این خوشگل موشگل‌ها می‌خوره زمین، این دختر‌ها چنان عربده‌ای میزنند و فحشی نثار طرف مقابل می‌کنند که بیا و ببین! یه جوری میگن الهی فدات شم که ...... استغفرالله! من نمی‌دونم اصلاً چه معنی داره دختر تا بوق سگ بشینه و فوتبال نگاه کنه؟!

و اما باخت دیشب فرانسه باز باعث رنجش و کدورت خاطر و سوزش مزمن باسن شد. آخه من نمی‌دونم اون تیم زپرتی یونان هم، تیم بود که این فرانسویها بهشون باختند؟! معلوم نیست تو اون باشگاه رئال مادرید چی میگذره که هر کی میره تو اون تیم کهکشانی و فرازمینی سال بعد کون گشاد میشه؟! تمام ستارگان اون تیم امسال تو جام ملتها گند زدند. بکهام، زیدان، فیگو، رائول یکی از یکی بدتر بود. حالا اونا رو ولش کن، این تیم یونان چرا اسماشون اینجوریه؟ اسامی هنوز هم مثل 2500 سال پیش می‌مونه. آدم هر لحظه منتظره که ارسطو و فیثاغورث هم با شورت و پیرن بیان وسط زمین بازی!

نتایجی که امسال تیمهای درجه دو و بعضاً درجه سه اروپایی دارن می‌گیرند و حذف تیم‌های صاحب نام، بقدری شگفت‌انگیزه که من فکر می‌کنم اگه امسال تیم ایران تو جام ملتهای اروپا شرکت می‌کرد! حتماً اول میشد.

من خودم بخت قهرمانی رو به تیم پرتقال میدم و فکر می‌کنم امسال، پرتقال لیاقت قهرمانی رو داره. چون هم تیمش خیلی خوبه و هم تماشاچیاش! از تیم خوب چک هم نباید غافل شد. هر چند تا اینجای کار خیلی خوب نتیجه گرفتند ولی بعید میدونم بخوان قهرمان بشن چون شخصیت قهرمانی رو ندارند.

 
4 تیر 1383
سوراخولوژی!

چند سالی بود که تو یه همچین روزهایی از طرف محل کارم تو نمایشگاه‌های خودرو و محیط زیست شرکت می‌کردم ولی امسال معاونت محترم مدیر عامل فرمودند: اگه کیوان بره کی می‌خواهد کارهای اون واحد رو انجام بده؟! و اینجا بود که من هم متوجه شدم، پنداری وجودم تو سیستم مشخص و ملموسه، فقط نمی‌دونم چرا اونجاهایی که دارن حکم و پاداش و تشویقی میدن اصلاً ما تو بازی نیستیم و کسی یادش نیست کیوانی هم هست، ولی اینجور مواقع کیوان میشه سوپرمن و زوروو و وجودش لازم و واجبه میشه و همه کاره شرکت به اون عریض و طویلی میشه کیوان!

شاید تنها حُسن رفتن به نمایشگاه، نه خود نمایشگاهست، بلکه فقط دوری چند روزه از محیط کار و ندیدن همکاران گرامیه. دیگه از بس یه سری آدم تکراری با تفکرات و اندیشه‌های قرون وسطایی و دگم، دور و برم رو پر کرده که داره حالم از هر چی آدم و آدمیزاده بهم می‌خوره. آدمهایی که هیچ حرفی واسه گفتن ندارن و تموم زندگیشون محدود شده به خوردن و خوابیدن و حالا بماند ...... همکلامی با این انسانهای فسیل شده و عقب مونده‌های ذهنی روانی که ظاهراً تو تموم طول زندگیشون فقط آلت تناسلی‌شون از رشد و نمو خوبی برخوردار بوده یه جورایی مثل خوردن داوطلبانه داروی نظافت می‌مونه!  

آره داشتم می‌گفتم که تنها خوبی نمایشگاه همینه که آدم چند روزی از محیط کاریش دور میشه و وارد یه فضای جدید میشه. هر چند، چه فضایی؟! اونجا هم بدتر از محیط کار، هیچ تعریفی نداره. هر چی می‌خوام مثبت ببینم و از مزایای برپایی نمایشگاه بنویسم، والله بخدا چیزی یادم نمیاد. نمی‌دونم شاید هم برای من دیگه جذابیت نداره.

تو اینجور جاها دیدن یورش برق‌آسای جماعت برای گرفتن یه خودکار و جاسویچی و کاتالوگ چنان حال آدم رو بهم میزنه که نگو و نپرس. حالا وقتی که تو غرفه باشی و از صبح تا عصر هم شاهد دیدن چنین جانفشانی‌هایی باشی که دیگه وامصیبتا. اگه نمایشگاه هفتاد تا مزیت هم داشته باشه، دیدن چنین حرکتهای حماسی ملی‌‌ای از قومی که سابقه‌اش به تمدن زمین پیوند خورده، میتونه چنان حالت رو دگرگون کنه و همچین برینه به سلولهای عصبی‌ و مغزیت که رنگ تموم سلولهای خاکستریت رو به قهوه‌ای سوخته تبدیل کنه.

وقتی التماس و ضجه و ناله بعضی از اینها رو می‌بینی اولش فکر می‌کنی ننه باباشون جون مرگ شده‌اند و جفتشون شب عروسی موندن زیر آوار زلزله که اینا دارن اینجوری خودشون رو تیکه و پاره می‌کنند. حالا نگو، مرتیکه لنگ دراز با 2 متر قد و یه متر عرض شونه و 120 کیلو وزن، خودش رو برای یه دونه کلاه آفتابی و ساک دستی اینجوری زبون و خار می‌کنه. جداً که شرم‌آوره.
یه وقتهایی هم به خانمهایی بر می‌خوری که مطمئن میشی حاضرند برای گرفتن اشانتیون به بی‌شرمانه‌ترین خواسته‌هات هم جواب مثبت بدن! حالا باز یه سری‌هاتون انجمن و سندیکا تشکیل ندین و جبهه بگیرید و قیام مسلحانه راه بندازید، بحث خانم و آقا نیست. مردها هم بدتر از زنها و دختر‌ها. بحث سر اینه که همه‌مون منتظر نشستیم یه روز بعد از ظهر کون آسمون پاره بشه و یکی از لای ابرها با اسب سفید بیاد و فرهنگ و شعور رو بهمون تزریق کنه و بعدش هم یه شبه تموم کشورمون درست بشه. بابا این لامذهب رو باید خودمون بگیریم دستمون ( البته ببخشید منظورم این نیست‌ها. غرض سرنوشت‌ مملکت‌مونه و لاغیر! ) و تغییرش بدیم. خلاصه باید از یه جایی شروع کنیم یا نه؟

آخه من نمی‌دونم کاتالوگ پرس 50 تن به درد کدوم یکی از ماها می‌خوره که برای گرفتن اون حاضریم جونمون رو هم در راهش بدیم؟! آخه قراره ما کجامون رو با مته سوراخ کنیم یا مثلاً دستگاه تراش و CNC  می‌خواد کجامون رو بتراشه؟! هر کسی بنا به جنسیتش یه سری جاهاش سوراخه و یه سری جاهاش هم تراش خورده. همه‌مون باید 6-7 تا سوراخ داشته باشیم که اون سوراخ‌ها هم از بچه‌گی تو وجود هر کسی نهاده شده. پیدایش یه سری سوراخ سنبه‌های جدید هم نیاز به گذشت زمان داره و شرایط خاصی می‌طلبه، بنابراین نباید تو انجامش عجله کرد. خاطره‌تون جمع جمع باشه اونجا‌هایی که باید سوراخ بشه، خلاصه میشه.
حالا اونایی که به خیال خودشون زرنگی می‌کنند و میون‌بر میزنند و راه رو کوتاه می‌کنند و بدون انجام تشریفات قانونی و عرق جبین و کد یمین سوراخی بیش به آنچه که هست اضافه می‌نمایند، حواسشون باشه که اینکار عواقب سخت و زیانباری بهمراه داره. حالا که بحث به اینجا کشیده شد جا دارد چند نکته به عرایضم اضافه و آنگاه ختم کلام:


 
1) خیلی از اونهایی که با کلی تفاهم و تفکر و تعقل و رایزنی و شورا و مشاور و مشورت این مسیر رو طی ‌کردند الان دچار مشکل شدند و اینور انور الاخون والاخونند. اونا که با کلی محاسبه و اندازه‌گیری و رمل و اسطرلاب و کولیس و ورنیه سوراخ رو ایجاد کردند حال و روزشون اینه و زیرش زاییدن، حالا وای بحال شمایی که بدون محاسبه، برای یه قاب عکس کوچولو یه میخ طویله به این گندگی زدین وسط دیوار پذیرایی‌تون!


2 ) حالا شاید هم بعضی‌ها این حرفها حالیشون نباشه و تصمیم‌شون رو گرفته باشند و زیبایی زندگی رو تو همین فرایند بی حساب و کتاب بدونند و مصمم باشند هر چه زودتر سوراخ و سنبه‌هاشون رو افزایش بدن. خب بِدن، عیبی نداره، خیلی هم فکر خوبیه! بهرحال همونجور که این مملکت دکتر می‌خواد، مهندس می‌خواد، بقال می‌خواد، سوپور می‌خواد از اینجور آدمهای هم می‌خواد دیگه. یه حقیقته، تعارف که با هم نداریم!
 

3 ) می‌دونم همه دیگه تو برخی مسایل علامه دهرند، فقط جهت یادآوری عرض کنم اونایی که دیگه تصمیم‌شون رو گرفتند و تو انجامش راسخند برای سوراخ کردن هیچ نیازی به مته و دریل نیست، پس نمایشگاه که میرین زیاد دنبال اینجور کاتالوگها نباشید چون چیز به درد بخوری توش پیدا نمی‌کنید فقط فکر سال دیگه باشین که نمایشگاه برگزار میشه باید یا با بچه بیایید یا باید یه جوری اون سوراخه رو درز بگیرید که نفر بعدی نفهمه!

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 285546


Powered by BlogSky.com